گلستان آشنایی

اين وبلاگ به مسائل اجتماعي، فرهنگي و روابط انساني پرداخته و مطالبي رو هم در مورد نطرات شخصي و اتفاقات روزمره اي كه براي بنده رخ داده خدمتتون عرضه ميكنه. اميدوارم كه از مطالبش خوشتون بياد

تقدیم به همه ی دختران، زنان و مادران عزیز میهنم
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، روز مادر

مادر

واژه ای چهار حرفی که دنیایی از بهترین خصلتهای انسانی رو در درونش نهفته داره.

واژه ای که با تمام جملات عالم هم قادر به توصیف شدن نیست!

واژه ای که هیچ فهمی در حد آنچه هست، نیست!

مادر.


 
تاثیر وحشتناک گرونی های اخیر !
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠  کلمات کلیدی: طنز

هر چی از این گرونی بگیم کم گفتیم. دیگه پدر همه رو در آورده و جنبه های فرا انسانی بخودش گرفته..

باور نداری کاریکاتورش رو  ببین...چشمک


 
یه شعر زیبا برای دوستای خوبم
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: عشق ، شعر


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد


 
در انتظار شکوفایی، زیبایی و باروری!
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: نکات زندگی ، داستان کوتاه

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ یک درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .


 
کدام آسمان
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: شعر ، نکات زندگی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،

  آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ،

    آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،

      آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

        آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ،

          آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ...

می خواهم بدانم ،

  دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی  

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟



سهراب سپهری

 

 

پ.ن: با تشکر از فاطیما خ. بخاطر ارسال این قطعه ی بسیار زیبا لبخند


 
میشه با هر کسی زندگی کرد؟
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته ، نکات زندگی

   تا جایی که یادم میاد 4 بار این جمله رو تحت شرایط مختلف بر زبانم آورده بودم. اینکه این قابلیت رو دارم که خودم رو با هر شرایطی و با هر شخصی وفق بدم و با وی زندگی کنم. اما روزی که از زبان بزرگترین معلم زندگیم (کسی که بیشتر از هر کسی تو دنیا حالمو گرفت و در نهایت باعث شد خودمو تغییر بدم) شنیدمش، منو به فکر انداخت و تازه پی بردم که اینجوری ها هم که می گفتم، نیست!!


 
شعر تیتراژ پایانی مسابقه قویترین مردان ایران 1391
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی: شعر ، دل نوشته

ایام نوروز امسال یکی از چیزهایی که خیلی خوشم اومد ازش، شعر تیتراژ پایانی مسابقه قویترین مردان ایران بود. یعنی هم آهنگ قشنگی داشت هم شعرش خوب بود و هم خواننده اش صداش زیبا بود. شعرشو نوشتم و گذاشتم اینجا. ایشالا که ازش خوشتون بیاد:


 
19 اسفند
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: عشق ، دل نوشته

   اعداد نقش بسیار مهمی در زندگی ما ها بازی می کنند. گاهی یک عدد برامون چنان مقدس میشه که اونو عدد شانس خودمون تلقی می کنیم و گاهی هم بر عکس. در این بین روزهای سال هم همین گونه اند. بعضی از روزها اهمیتی فراتر از روزهای عادی بخود می گیرند و در واقع یادآور کلی خاطره اند. این ایام می توانند نماد چیزی بشوند یا...


 
دیلدن دیله
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته ، عشق ، شعر

خیلی وقته که هوای دلم ابری شده و انگاری این ابرها جا خوش کردن و سر رفتن ندارن! اصلا نمیدونستم چنین عاقبتی در انتظارم باشه. بغضی گلومو فشار میده اما نمیتونم از دستش راحت باشم. حرف دلمو دیگه به اون راحتی که میزدم، نمیتونم بزنم. سکوت کردم تا بلکه اینجوری بتونم خودمو پیدا کنم، اما نتیجه چیز دیگه ای شد. بیشتر و بیشتر خودمو گم کردم!

خیلی وقت میشه که صفحات کاغذ، کی بورد و یه میز که داخل یه چهار دیواری محصوره، شده همدم و رفیقم. مینویسم، تایپ میکنم و پاک میکنم! عجب زندگی خوبی شده!

بگذریم!


 
اگه به تو نمیرسم
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته ، شعر ، عشق

نمیدونم آلبوم "کما 3" حمید عسگری رو شنیدین یا نه؟! اما اگه تابحال نشنیدین، حداقل ارزش یه بار شنیدن رو داره. فرصتی گیر آوردین، حتما به آهنگای این آلبومش گوش بدین. جالب و قشنگه و البته دلچسب!

شعر یکی از آهنگاشو براتون نوشتم، ایشالا که خوشتون بیاد.

 

اگه به تو نمیرسم


 
بامداد عاشورا
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مذهبی

"عباسیم علمداریم، عباسیم علمداریم

آچ گوزلروی قارداش آچ گوزلروی قارداش

اویان

گوزلور سنی قیزلاریم، گوزلور سنی قیزلاریم

آچ گوزلروی قارداش، آچ گوزلروی قارداش

اویان

..."

فک کنم هشت سالی میشه که برای شنیدن این مرثیه حدود 10 کیلومتری پیاده روی میکنم. صحبتهایی که از زبان امام و سالار شهیدان به ابوالفضل العباس زده میشه. تو عزاداری محلات تبریز، هیئتی با نام "هیئت ولی" وجود داره که برای دیدن صف طویل


 
رویای یک زندگی عاشقانه
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، عشق ، همسرداری

"نشسته  بودم سر میز کارم تو خونه و مشغول ترجمه کتاب دومم بودم. میخوام تقدیمش کنم به عشقم، به همسر مهربونم. آخه میدونی، وقتی ایشون منو انتخاب کردند تقریبا میشه گفت من چیز خاصی نداشتم. ایشون تو یه خونواده نسبتا مرفهی بزرگ شده بودند. از بین خواستگارای پولدار و اسم و رسم دار به من که یه بچه یتیم با شندر غاز حقوق کارمندی بودم بله گفته بود. تازه اینکه چیزی نیست، بخاطر من از خونه 350 متری باباش با کلی امکانات و ... دل کنده بود و اومده بود تو خونه خیلی کوچیک و محقر من تا باهام آغازگر یه زندگی عاشقانه باشه و دستشو بده بدستم تا باهمدیگه یه زندگی رویایی به سبک عاشقی بسازیم. چیزی که فقط تو کتابا میشه پیدا کرد. خب در مقابل این همه فداکاری و از خود گذشتگی وظیفه خودم میدونستم که کاری بکنم تا لااقل اسم این خانوم رو تو جریده عالم ثبت کنم.


 
چاپ شدن کاملترین کتاب شناخت خانوم ها
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: طنز

کاملترین و جامع ترین کتابی که میتونه به آقایون در شناخت بانوان کمک بکنه چاپ شد.مژه

این خبری بود که یکی از دوستام بهم اعلام کرد. اما از هر چیزی جالب تر عکسیه که از این کتاب گرفتن و ایشون برام ارسال کرده. لبخند

برین به ادامه مطلب تا ببینین چه کتابی شده این کتاب! چشمکنیشخند


 
جوان ثروتمند و پند عارف
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: نکات زندگی ، داستان کوتاه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.


 
ریسک پذیری
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، نکات زندگی

دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت: من می خواهم رشد کنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم...

من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم...

 من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم!

و بدین ترتیب دانه روئید.


 
← صفحه بعد